چقد سخته از صبح تا شب و شب تا صبح به گوشیت نگاه کنی و دائم منتظر اسش باشی یا هروقت پیام داشتی قلبت تند تند بزنه و منتظر باشی که اره حتما خود لعنتیشه اما...سخت تر اینکه هرروز به این امید که حتما بیرونه از خونه بزنی بیرون به هرطرف نگاه کنی جز خیالش چیزی رو نبینی...سختر اینکه دیگه از تفریح و گردش بخاطر خود لعنتیش بزنی یا وقتی که بری همه ادما رو به شکل اون ببینی...سختر اینجاس که دیگه حتی شباهم تو خوابت نیاد...وای چه سخته این زندگی لعنتی...اخرم خودت مجبور میشی برا اینکه بهونه لعنتی دل شکستتو بخوابونی یا بهش اس بدی یا به دیدنش بری...و این خیلی سخته که دیگه نه غرور برات مونده و نه شخصیت...فقط اون چیزی که برات مونده ی حس حقارته